سلام به همه عزيزانی که در اين مدت ۱ سال از وبلاگ من ديدن کردن و اونو خوندن و با شاديهايم شاد شدند و در دلتنگی ها سنگ صبورم بودند. با توجه به اينکه ديگه نه آرزوئی هست که بخواهم بر اساس آن مطلب بنويسم و نه حوصله اينو دارم که چيزی بنويسم و مهمتر از اون اينکه برخی از دوستانم برداشتهای خودشان را از اين نوشته ها ميکردند تصميم گرفتم ديگه ننويسم و اين وبلاگو تعطيل کنم. حداقل تا چند ماه آينده چيزی نخواهم نوشت. باقی بقای شما ياران و جانم به فدای شما.

امير احمدپناه- شکسته

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

نميدونم تا حالابه اينکه آدم سعادتمندی هستيد يا نه فکر کرديد يا نه؟ من به اين نتيجه رسيدم که خيلی چيزها سعادت ميخواهد حتی ....

افتخار داشتن يک دوست، يک برادر، يک خواهر يا حتی يک استاد خوب چيزيه که بايد به اون بيشتر و عميق تر فکر کرد. برای بدست آوردن خيلی چيزها بايد از خودت بگذری ولی برای خيلی چيزها کافی سعادت، افتخار يا شانس (هرچی ميخواهيد اسمشو بگذاريد) داشت. من از منظر دوم امروز به اين نتيجه رسيدم که ...........

==========================================

پی نوشت ۱: خيلی خودمو نگه داشتم و از خودم ننوشتم.

پی نوشت ۲: زندگی فقط داره ميگذره!!!!!!!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥


 

هيچ به موقعيتها فکر کرده ايد. آيا فکر کرده ايد چگونه از موقعيتهاتون استفاده کنيد يا اصلا تشخيص بدهيد يک پيش آمد موقعيته يا يک اتفاق ساده؟ آدمی موفقه که برای خودش موقعيت بوجود بياره و پيرو اون از موقعيتهای بوجود آمده نهايت استفاده رو ببرد.

 

=====================================

پی نوشت ۱: ديگه از خودم نمينويسم.

پی نوشت ۲: نميدونم من که لالائی بلدم چرا خوابم نميبره!!!!

نکته: اصلا سرحال نيستم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥


 

نيميدونم چرا احوالات من بهم ريخته است، احساس متفاوت تری به زندگی پيدا کرده ام و از خيلی چيزهائی که بدم ميامد مثل پارتی و ... جديدا خوشم مياد!!!!! انگيزه کار و پيشرفت رو توی خودم احساس ميکنم، اعتماد بنفسم آنقدر زياد شده که داره ميترسونتم، دل من دوباره عادی می تپه و مهم تر از اون بدون درد می تپه!!! آره من ظاهرا دارم آلام گذشته رو فراموش ميکنم. ولی ته دلم هنوز می لرزه و من جرات حرکت کردن را ندارم، از اشتباه دوباره ميترسم. کاش زندگی من اصلا بوجود نميامد و کاش من اين همه استرس نداشتم. من از خدا چيزهای زيادی نخواسته ام ولی همون چيزی رو که خواسته ام هم به من نداده است. مهم اينه که ميخواهم زندگی جديدی رو شروع کنم و از خدا چيزهای جديدی بخواهم. کاريزماهای ذهنی من داره تغيير ميکنه و من از اين ميترسم. برای اولين بار تصميم گرفتم با احساسم با مسائل برخورد کنم و نميدونم چه اتفاقی می افتد! ديگه از خودم نمينويسم چون ........

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥


 

سلام، سال نو همگی دوستان عزيزم مبارک باشه، ننوشتن خيلی سخت بود ولی به هر حال ايام گذشت، امروز فقط تبريک ميگم و ميگم خدا را شکر من به يکی از خواسته هايم نزديک شده ام. براتون سال خوبی را آرزومندم.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥


 

بعضی وقتها آرزوهای آدم، بزرگتر از حد آدمهاست، من ديگه نميخواهم از آرزوهام بگم. من ديگه آرزوهامو دفن ميکنم، من ميخواهم دوباره گريه کنم، يک چيزی مثل گلوله توی گلوم قرار گرفته، اين حس رو مدتها بود گم کرده بودم ولی حيف و صد حيف که نمی شود فرياد زد آنچه را در گلو بدام افتاده است. حيف و صد حيف، کاش و هزاران ای کاش که

زدست ديده و دل هر دو فرياد/ که هر چه ديده ويند دل کند ياد

بسازم خنجری نيشش ز فولاد/ زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

=====================================

پی نوشت ۱: من ديگه خسته شدم. تا بعد از تعطيلات ديگه نمينويسم، چون انگيزه نوشتنی هم تا اون موقع وجود نداره!!!!

پی نوشت ۲: متنم رو برای يک نفر خاص نوشتم و برداشت از متن کاملا آزاده.

پی نوشت ۳: من اصلا حوصله تعطيلات و ندارم گرچه ايران نمی مونم وگرنه حتما دق ميکردم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤


 

مي خواهم از آرزو برات بگم، قصد و غرضي ندارم فقط احساس کردم حرفم و بزنم تا معناي نگاهم آشکار بشه، آره اون نگاههاي سنگين همه معنا دارد و معناي نگاههاي من ...

هميشه آرزو داشتم ميتونستم يک خواهر مثل تو داشته باشم. ميتونستم فارغ از هياهوهاي اين زمانه با اون درد دل کنم، همه چيزم رو به پاش بريزم و همه چيزش و به من بگه، سنگ صبور ميخواستم و مي خواستم سنگ زير چرخ اين روزگار براي اون باشم. دلم ميخواست از همه دردهام براش بگم و اونم بدون ترحم به درمان دردهام بپردازه. آره خيلي رويائيه، حداقل ظرفيت آدمهاي اينجا و اين فرهنگ پذيرش اين داستان و نداره.  من آدم دل شکسته اي هستم با آرزوهاي بر باد رفته زيادي. من ديگه نميتونم عاشق بشم.ولي هنوز ميتونم آرزو کنم!!!!!!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

دوست عزيزم و استاد بزرگوارم مطلبی رو گفت که:

موفقيت نتيجه تصميمهای درست است.

تصميمهای درست نتيجه تجربه است.

تجربه نتيجه تصميمهای نادرست است.

================================================

پی نوشت ۱: من از اون دسته آدمهائی هستم که زيادی تجربه دارم و تجربه ميکنم.

پی نوشت ۲: من اصولا برای تجربه کردن تنم ميخواره!!!!

پی نوشت ۳: نمونه کارهائی که انجام ميدم و ميدونم تجربه ميشه اونم از نوع تلخش تعدادش زياد تر از موفقيتهای منه!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤


 

عجب روزگاری شده،

احساس ميکنم دارم کم ميارم، احتياج به دلگرمی رو بعد از سالها دارم تو خودم احساس ميکنم، وجود حسی غريب تمام لحظاتم رو داره پر ميکنه!!! ميخواهم بی توجه باشم و در چهارچوبهای موجود گام بردارم ولی.... خبر هائی رو که منتظرش بودم به خوبی رسيد و به غير از يکيش بقيه خدا رو شکر دلخواهم بود!!!!!! ای کاش ميتونستم به کسی که دلم ميخواهد و ميشناسمش تکيه کنم، ولی شرايط من با اون چيزی که بايد فاصله داره، ای کاش اين طلسم من که داره از پا می اندازتم هم چيزی داشت که ........

=============================================

پی نوشت: برای اولين بار با منظور نوشتم.

نکته: من پسر خوبی هستم و لطفا فکر بد نکنيد!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤


 

نميخواستم امروز بنويسم،

از ثانيه ای که غم در چشمان تو نفوذ کرد و برق نگاهت به تاريکی گرويد، من هم از درون بهم ريختم. نوشتن و سنگ صبور داشتن آدمها رو آروم ميکنه، خوب انديشيدن و خاطرات خوب را مرور کردن از بار غمهای آدم می کاهد. من از آن روزی ميترسم که ..........

============================================

پی نوشت: نميدونم چرا بعضی چيزها و افراد برای آدم مهم ميشوند!!!!

تذکر: لطفا برداشت بدی نکنيد، من بچه خوبی هستم!!!

نکته: نکته خاصی وجود نداره!! فقط قرار بود ديروز اين متنو بنويسم که ...

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

سلام،

از اول بهمن که من تغیير شرکت دادم چند تا اتفاق خوب برام افتاد، اول از همه آرامش فکری که نصيبم شد و از استرسهايم کاسته شد (البته هر جائی مشکلات خودش رو هم دارد)، دوم انرژی خوبی برای کار کردن پيدا کردم و مهمترينش اينه که من تونستم چيزی رو پيدا کنم که جاش شش سال تو زندگيم خالی بود. آره من دارم سعی ميکنم فقط خاطرات خوبم رو مرور کنم و تغييرات بوجود آمده در محيط اطرافم خيلی به من داره کمک ميکنه. اولش سخت بود ولی حالا دارم عادت ميکنم و روحيم هم داره عوض ميشه. درسته گمشده من ديگه بر نميگرده ولی .... آره من دارم تغيير ميکنم، به خودم هم دارم بيشتر اهميت ميدم و اينها برای من نشانه های خوبی، تازه دارم به پرواز مجدد هم فکر ميکنم.

============================================

پی نوشت: بخدا برای خودم مينويسم ولی برداشت از متن آزاده!!!!

تذکر: لطفا حالمونو نگيييييييييييييييرييييييييييييد!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

من امروز دوست دارم يک خبر دلخواه بشنوم!!! شايد به خاطر اين باشه که دارم سعی می کنم از زندگی راضی بشم. امروز ۱۵ اسفند من منتظر و پيگير چهار تا کار هستم، از وام گرفته تا .... شما فکر ميکنيد من آنقدر آدم خوش شانسی هستم که هر چهار تا کارم جوابش دلخواه باشه؟

======================================

پی نوشت: جواب خودم عمرا. من به يکيشم اميد ندارم!!!

تذکر: به خدا با خنده و خوشحالی نوشتم و اصلا شاکی نيستم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤


 

من نميدونم چرا بعضی ها نه قدر خودشون رو ميدونند و نه به موقعيتهائی که براشون پيش مياد توجه ميکنند!!! يکی هم مثل من دنبال موقعيت ميگرده ولی آخرش اون چيزی که بايد گيرش نمی آيد!!

من به اين که هر کس توانائی هائی داره که ميتونه پيشرفت کنه اعتقاد دارم ولی به موقعيتها نيز اهميت ميدم. به بزرگی اعمال خودتان دقت کنيد و بدونيد که چه کارهائی رو ميتونيد انجام بديد، تا حدی که آدم بزرگی که يادم نيست کيه!!! گفته: که اگر يک فلج مادرزاد قهرمان دوی ماراتن دنيا نشه مشکل از خودشه!!! با همه اين تفاصير به موقعيتها تون خوب دقت کنيد که بعدا افسوسش را نخوريد.

===========================================

اينم يک مطلب برای اونائی که ميگن متفاوت بنويس.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤


 

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ آخر آغاز چه جيز را چنين می خواند/ آغاز زندگی با برگ درخت؟/ يا که آغاز محبت به همه مردم شهر؟/ مفهوم چنين آغازی چيست؟

نکند بستن يک چمدان به ابعاد پيراهن تنهائی آغاز است/ يا شروع صحبت با عمق زمين از سر پنجره را ميگويد/ من که از پنجره به ديدار زمين مرفتم/ چه بگويم به زمينی که هيچ چشمی عاشقانه به آن خيره نبود؟/ مفهوم چنين آغازی چيست؟

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ آخر آغاز برای من همان پايان است/ زندگی همه اش پايان است/ به من آموخته اند تا طلوع انگور همه چيز پايان است

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ بايد امشب بروم تا بيابم او را/ تا که را آغاز بنمايد به من/ فقط آن مردک بود که صدا زد آغاز/ کسی نيست که به من بگويد تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟؟؟؟

======================================

پی نوشت نمينويسم چون ................

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤


 

نميدونم چرا نميتونم به چيزهای خوب فکر، به غير از هدفی که فقط در حد حرف و شعاره هيچ چيز خوب ديگه ای برای من وجود نداره!!! احساسم به اطرافيانم هم خيلی خوب نيست. اين روز ها تنها چيزی که تو زندگيم نبود هم اضافه شد و اون حسرت خوردن به حال کسی بود. بگذريم:

چشمها را بايد شست،

                             جور ديگر بايد ديد.

=============================================

پی نوشت: اگه از خيلی مطالب من خوشتون نميآيد ببخشيد، چون اينجا تنها جائی هستش که ميتونم خودم باشم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤


 

بی مقدمه مينويسم،

آمده بودم در قاب چشمهای زيبای تو جا بگيرم و خود را فارغ از دنيای فانی به زيستن در برکه وجودی تو عادت دهم، اما حيف تو رفتی و من ماندم و همه چيز که فانی بود حتی چيزهائی مثل عشق که هميشه گفته اند ابديه!!! چشم بر زندگی بستم و در آرزوی مرگ بسر ميبرم. از تار و پود آنچه تو ساختی و من با آن سر ميکردم فقط خاطره ای مانده رنگی و عذاب آور. خدايا کمک کن من هم گمشده ام را پيدا کنم يا حداقل کسی در تاريکی دستم را بگيرد. 

=======================================

پی نوشت: من اين متن و توی يک فيلم ديدم و فوق العاده برايم آشنا بود، چون من هم همينطوری فکر ميکنم و زندگی ميکنم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

سلام به همه،

پريشب داشتم ميرفتم خونه و حالم خيلی بد بود، هوس صدای برخورد آب به شنهای سرد ساحل به سرم زد. رفتم خونه بعد از ۱۰ دقيقه حرکت کردم به سمت شمال، ساعت از ۱۱ گذشته بود که بعد از ۳ ساعت و اندی رانندگی و به چالوس رسيدم و يک راست به کلبه خاطراتم رفتم و در اونجا شام خوردم و کنار ساحل قدمی زدم. انگار توی اين دنيا نبودم و خيلی لذت بردم. بگذريم که کاش تنها نبودم و خيلی از خاطرات بد مرور نمی شد ولی حداقل آرامش نصيبم شد. فقط يک آرزو دارم و اونم اينه که .........

============================================

برداشت روی اين نوشته و فکر کردن به اينکه من چجور آدمی هستم آزاد می باشد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست / همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای / در دست های ليز تو باشم خدا نخواست
گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن / مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه مجلس ختمی برای اين / پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست
آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم / بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم / که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم که عاشق و یار تو باشم ولی / هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست ....

======================================

پی نوشت ۱: اين شعر به حالات و احوالات و تصميمالت من ربطی ندارد.

پی نوشت ۲: کاش اونی که بايد ميتونست اين شعر و بخونه ولی متاسفانه نميتونه.

نکته: شعر فوق رو قبلا نوشته بودم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤


 

سلام به همه

من دو روزی هستش که دارم به تغييرات اساسی در روحيه و احساسات خودم فکر ميکنم. به نتايجی رسيدم که برای خودم جالب بود و خواهش ميکنم هر کس هم ميتونه راهنمائی کنه:

۱- بی توجهی به محيط اطراف (البته چون من آدمی هستم که خيلی به انرژی های اطرافم حساسم برام خيلی سخته).

۲- سکوت و عدم حرف زدن در مورد خاطرات تلخ گذشته.

۳- قبول آنچه اتفاق افتاده است.

۴- عدم اعتماد به هيچ کس ( چون آدمی هستم که خيلی از مسائل کوچيکم برايم ايجاد حساسيت ميکنه و ديگران خيلی از روحيات من سوء استفاده ميکنند).

۵- تمرکز به کار، ايجاد تحرک در مواقع بيکاری و ايجاد سرگرمی که من ازش خيلی غافل موندم.

============================================

پی نوشت ۱: خيلی ميخواهم عوض بشم.

پی نوشت ۲: خيلی ها شايد بگويند مطلب بالا چه ربطی به ما داره! اما اين مطلب رو برای ياد آوری خودم نوشتم و خواستم اگه کسی ميتونه چيز ديگه ای اضافه کنه کمکم کنه.

نکته: اين که من تغيير ميکنم يا نه سواليه که نميتونم جوابشو بدم.

تذکر: خواهشا سراغ مسائل فلسفی نرويد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤


 

روز عشاق مبارک باشد.

من هر سال مطابق عادت برای از دست رفته ای که هنوزم از درد دوريش و از آنچه پيش آمده بخود ميپيچم کادوئی (البته خيلی کوچک) ميخرم و البته به ياد آنچه که سوخته بعد از روز عشاق ميسوزانمش و با اين احساس حدود ۶ سال است که سر ميشود، بگذريم حال و هوای من امسال کمی متفاوت بود و به دلايلی از قبيل ديدار بعد از ۶ سال که در سکوت و با اشک و درد همراه شد (بطور ناخود آگاه) و حضور فردی که شباهت خيلی زيادی به از دست رفته من دارد احساس متفاوت تری نسبت به سالهای قبل داشتم. هديه امسال ميتوانست خيلی به من کمک کند ولی ...

بگذريم امشب هديه امسال هم ميسوزد و من يکسال ديگه هم بايد از تنهائی خودم فرار کنم که خاطرات تلخی زنده نشه.

===========================================

پی نوشت ۱: از اونهائی که با خوندن اين مطلب روز عشاقشان خراب ميشه عذر ميخواهم.

پی نوشت ۲: آدم خيلی پر توقعی شده ام، با شرايطی که دارم کارهای محير العقولی ازم سر ميزنه.

دعا: خدايا تو حال منو ديدی و از تو ميخواهم که اين حال رو نصيب هيچکس نکن.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤