سلام به همه عزيزانی که در اين مدت ۱ سال از وبلاگ من ديدن کردن و اونو خوندن و با شاديهايم شاد شدند و در دلتنگی ها سنگ صبورم بودند. با توجه به اينکه ديگه نه آرزوئی هست که بخواهم بر اساس آن مطلب بنويسم و نه حوصله اينو دارم که چيزی بنويسم و مهمتر از اون اينکه برخی از دوستانم برداشتهای خودشان را از اين نوشته ها ميکردند تصميم گرفتم ديگه ننويسم و اين وبلاگو تعطيل کنم. حداقل تا چند ماه آينده چيزی نخواهم نوشت. باقی بقای شما ياران و جانم به فدای شما.

امير احمدپناه- شکسته

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

نميدونم تا حالابه اينکه آدم سعادتمندی هستيد يا نه فکر کرديد يا نه؟ من به اين نتيجه رسيدم که خيلی چيزها سعادت ميخواهد حتی ....

افتخار داشتن يک دوست، يک برادر، يک خواهر يا حتی يک استاد خوب چيزيه که بايد به اون بيشتر و عميق تر فکر کرد. برای بدست آوردن خيلی چيزها بايد از خودت بگذری ولی برای خيلی چيزها کافی سعادت، افتخار يا شانس (هرچی ميخواهيد اسمشو بگذاريد) داشت. من از منظر دوم امروز به اين نتيجه رسيدم که ...........

==========================================

پی نوشت ۱: خيلی خودمو نگه داشتم و از خودم ننوشتم.

پی نوشت ۲: زندگی فقط داره ميگذره!!!!!!!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

هيچ به موقعيتها فکر کرده ايد. آيا فکر کرده ايد چگونه از موقعيتهاتون استفاده کنيد يا اصلا تشخيص بدهيد يک پيش آمد موقعيته يا يک اتفاق ساده؟ آدمی موفقه که برای خودش موقعيت بوجود بياره و پيرو اون از موقعيتهای بوجود آمده نهايت استفاده رو ببرد.

 

=====================================

پی نوشت ۱: ديگه از خودم نمينويسم.

پی نوشت ۲: نميدونم من که لالائی بلدم چرا خوابم نميبره!!!!

نکته: اصلا سرحال نيستم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

نيميدونم چرا احوالات من بهم ريخته است، احساس متفاوت تری به زندگی پيدا کرده ام و از خيلی چيزهائی که بدم ميامد مثل پارتی و ... جديدا خوشم مياد!!!!! انگيزه کار و پيشرفت رو توی خودم احساس ميکنم، اعتماد بنفسم آنقدر زياد شده که داره ميترسونتم، دل من دوباره عادی می تپه و مهم تر از اون بدون درد می تپه!!! آره من ظاهرا دارم آلام گذشته رو فراموش ميکنم. ولی ته دلم هنوز می لرزه و من جرات حرکت کردن را ندارم، از اشتباه دوباره ميترسم. کاش زندگی من اصلا بوجود نميامد و کاش من اين همه استرس نداشتم. من از خدا چيزهای زيادی نخواسته ام ولی همون چيزی رو که خواسته ام هم به من نداده است. مهم اينه که ميخواهم زندگی جديدی رو شروع کنم و از خدا چيزهای جديدی بخواهم. کاريزماهای ذهنی من داره تغيير ميکنه و من از اين ميترسم. برای اولين بار تصميم گرفتم با احساسم با مسائل برخورد کنم و نميدونم چه اتفاقی می افتد! ديگه از خودم نمينويسم چون ........

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

سلام، سال نو همگی دوستان عزيزم مبارک باشه، ننوشتن خيلی سخت بود ولی به هر حال ايام گذشت، امروز فقط تبريک ميگم و ميگم خدا را شکر من به يکی از خواسته هايم نزديک شده ام. براتون سال خوبی را آرزومندم.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

 

بعضی وقتها آرزوهای آدم، بزرگتر از حد آدمهاست، من ديگه نميخواهم از آرزوهام بگم. من ديگه آرزوهامو دفن ميکنم، من ميخواهم دوباره گريه کنم، يک چيزی مثل گلوله توی گلوم قرار گرفته، اين حس رو مدتها بود گم کرده بودم ولی حيف و صد حيف که نمی شود فرياد زد آنچه را در گلو بدام افتاده است. حيف و صد حيف، کاش و هزاران ای کاش که

زدست ديده و دل هر دو فرياد/ که هر چه ديده ويند دل کند ياد

بسازم خنجری نيشش ز فولاد/ زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

=====================================

پی نوشت ۱: من ديگه خسته شدم. تا بعد از تعطيلات ديگه نمينويسم، چون انگيزه نوشتنی هم تا اون موقع وجود نداره!!!!

پی نوشت ۲: متنم رو برای يک نفر خاص نوشتم و برداشت از متن کاملا آزاده.

پی نوشت ۳: من اصلا حوصله تعطيلات و ندارم گرچه ايران نمی مونم وگرنه حتما دق ميکردم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

مي خواهم از آرزو برات بگم، قصد و غرضي ندارم فقط احساس کردم حرفم و بزنم تا معناي نگاهم آشکار بشه، آره اون نگاههاي سنگين همه معنا دارد و معناي نگاههاي من ...

هميشه آرزو داشتم ميتونستم يک خواهر مثل تو داشته باشم. ميتونستم فارغ از هياهوهاي اين زمانه با اون درد دل کنم، همه چيزم رو به پاش بريزم و همه چيزش و به من بگه، سنگ صبور ميخواستم و مي خواستم سنگ زير چرخ اين روزگار براي اون باشم. دلم ميخواست از همه دردهام براش بگم و اونم بدون ترحم به درمان دردهام بپردازه. آره خيلي رويائيه، حداقل ظرفيت آدمهاي اينجا و اين فرهنگ پذيرش اين داستان و نداره.  من آدم دل شکسته اي هستم با آرزوهاي بر باد رفته زيادي. من ديگه نميتونم عاشق بشم.ولي هنوز ميتونم آرزو کنم!!!!!!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

دوست عزيزم و استاد بزرگوارم مطلبی رو گفت که:

موفقيت نتيجه تصميمهای درست است.

تصميمهای درست نتيجه تجربه است.

تجربه نتيجه تصميمهای نادرست است.

================================================

پی نوشت ۱: من از اون دسته آدمهائی هستم که زيادی تجربه دارم و تجربه ميکنم.

پی نوشت ۲: من اصولا برای تجربه کردن تنم ميخواره!!!!

پی نوشت ۳: نمونه کارهائی که انجام ميدم و ميدونم تجربه ميشه اونم از نوع تلخش تعدادش زياد تر از موفقيتهای منه!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

عجب روزگاری شده،

احساس ميکنم دارم کم ميارم، احتياج به دلگرمی رو بعد از سالها دارم تو خودم احساس ميکنم، وجود حسی غريب تمام لحظاتم رو داره پر ميکنه!!! ميخواهم بی توجه باشم و در چهارچوبهای موجود گام بردارم ولی.... خبر هائی رو که منتظرش بودم به خوبی رسيد و به غير از يکيش بقيه خدا رو شکر دلخواهم بود!!!!!! ای کاش ميتونستم به کسی که دلم ميخواهد و ميشناسمش تکيه کنم، ولی شرايط من با اون چيزی که بايد فاصله داره، ای کاش اين طلسم من که داره از پا می اندازتم هم چيزی داشت که ........

=============================================

پی نوشت: برای اولين بار با منظور نوشتم.

نکته: من پسر خوبی هستم و لطفا فکر بد نکنيد!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

نميخواستم امروز بنويسم،

از ثانيه ای که غم در چشمان تو نفوذ کرد و برق نگاهت به تاريکی گرويد، من هم از درون بهم ريختم. نوشتن و سنگ صبور داشتن آدمها رو آروم ميکنه، خوب انديشيدن و خاطرات خوب را مرور کردن از بار غمهای آدم می کاهد. من از آن روزی ميترسم که ..........

============================================

پی نوشت: نميدونم چرا بعضی چيزها و افراد برای آدم مهم ميشوند!!!!

تذکر: لطفا برداشت بدی نکنيد، من بچه خوبی هستم!!!

نکته: نکته خاصی وجود نداره!! فقط قرار بود ديروز اين متنو بنويسم که ...

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام،

از اول بهمن که من تغیير شرکت دادم چند تا اتفاق خوب برام افتاد، اول از همه آرامش فکری که نصيبم شد و از استرسهايم کاسته شد (البته هر جائی مشکلات خودش رو هم دارد)، دوم انرژی خوبی برای کار کردن پيدا کردم و مهمترينش اينه که من تونستم چيزی رو پيدا کنم که جاش شش سال تو زندگيم خالی بود. آره من دارم سعی ميکنم فقط خاطرات خوبم رو مرور کنم و تغييرات بوجود آمده در محيط اطرافم خيلی به من داره کمک ميکنه. اولش سخت بود ولی حالا دارم عادت ميکنم و روحيم هم داره عوض ميشه. درسته گمشده من ديگه بر نميگرده ولی .... آره من دارم تغيير ميکنم، به خودم هم دارم بيشتر اهميت ميدم و اينها برای من نشانه های خوبی، تازه دارم به پرواز مجدد هم فکر ميکنم.

============================================

پی نوشت: بخدا برای خودم مينويسم ولی برداشت از متن آزاده!!!!

تذکر: لطفا حالمونو نگيييييييييييييييرييييييييييييد!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

من امروز دوست دارم يک خبر دلخواه بشنوم!!! شايد به خاطر اين باشه که دارم سعی می کنم از زندگی راضی بشم. امروز ۱۵ اسفند من منتظر و پيگير چهار تا کار هستم، از وام گرفته تا .... شما فکر ميکنيد من آنقدر آدم خوش شانسی هستم که هر چهار تا کارم جوابش دلخواه باشه؟

======================================

پی نوشت: جواب خودم عمرا. من به يکيشم اميد ندارم!!!

تذکر: به خدا با خنده و خوشحالی نوشتم و اصلا شاکی نيستم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

من نميدونم چرا بعضی ها نه قدر خودشون رو ميدونند و نه به موقعيتهائی که براشون پيش مياد توجه ميکنند!!! يکی هم مثل من دنبال موقعيت ميگرده ولی آخرش اون چيزی که بايد گيرش نمی آيد!!

من به اين که هر کس توانائی هائی داره که ميتونه پيشرفت کنه اعتقاد دارم ولی به موقعيتها نيز اهميت ميدم. به بزرگی اعمال خودتان دقت کنيد و بدونيد که چه کارهائی رو ميتونيد انجام بديد، تا حدی که آدم بزرگی که يادم نيست کيه!!! گفته: که اگر يک فلج مادرزاد قهرمان دوی ماراتن دنيا نشه مشکل از خودشه!!! با همه اين تفاصير به موقعيتها تون خوب دقت کنيد که بعدا افسوسش را نخوريد.

===========================================

اينم يک مطلب برای اونائی که ميگن متفاوت بنويس.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

 

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ آخر آغاز چه جيز را چنين می خواند/ آغاز زندگی با برگ درخت؟/ يا که آغاز محبت به همه مردم شهر؟/ مفهوم چنين آغازی چيست؟

نکند بستن يک چمدان به ابعاد پيراهن تنهائی آغاز است/ يا شروع صحبت با عمق زمين از سر پنجره را ميگويد/ من که از پنجره به ديدار زمين مرفتم/ چه بگويم به زمينی که هيچ چشمی عاشقانه به آن خيره نبود؟/ مفهوم چنين آغازی چيست؟

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ آخر آغاز برای من همان پايان است/ زندگی همه اش پايان است/ به من آموخته اند تا طلوع انگور همه چيز پايان است

چه کسی بود صدا زد آغاز؟/ بايد امشب بروم تا بيابم او را/ تا که را آغاز بنمايد به من/ فقط آن مردک بود که صدا زد آغاز/ کسی نيست که به من بگويد تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟؟؟؟

======================================

پی نوشت نمينويسم چون ................

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 

نميدونم چرا نميتونم به چيزهای خوب فکر، به غير از هدفی که فقط در حد حرف و شعاره هيچ چيز خوب ديگه ای برای من وجود نداره!!! احساسم به اطرافيانم هم خيلی خوب نيست. اين روز ها تنها چيزی که تو زندگيم نبود هم اضافه شد و اون حسرت خوردن به حال کسی بود. بگذريم:

چشمها را بايد شست،

                             جور ديگر بايد ديد.

=============================================

پی نوشت: اگه از خيلی مطالب من خوشتون نميآيد ببخشيد، چون اينجا تنها جائی هستش که ميتونم خودم باشم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

 

بی مقدمه مينويسم،

آمده بودم در قاب چشمهای زيبای تو جا بگيرم و خود را فارغ از دنيای فانی به زيستن در برکه وجودی تو عادت دهم، اما حيف تو رفتی و من ماندم و همه چيز که فانی بود حتی چيزهائی مثل عشق که هميشه گفته اند ابديه!!! چشم بر زندگی بستم و در آرزوی مرگ بسر ميبرم. از تار و پود آنچه تو ساختی و من با آن سر ميکردم فقط خاطره ای مانده رنگی و عذاب آور. خدايا کمک کن من هم گمشده ام را پيدا کنم يا حداقل کسی در تاريکی دستم را بگيرد. 

=======================================

پی نوشت: من اين متن و توی يک فيلم ديدم و فوق العاده برايم آشنا بود، چون من هم همينطوری فکر ميکنم و زندگی ميکنم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

سلام به همه،

پريشب داشتم ميرفتم خونه و حالم خيلی بد بود، هوس صدای برخورد آب به شنهای سرد ساحل به سرم زد. رفتم خونه بعد از ۱۰ دقيقه حرکت کردم به سمت شمال، ساعت از ۱۱ گذشته بود که بعد از ۳ ساعت و اندی رانندگی و به چالوس رسيدم و يک راست به کلبه خاطراتم رفتم و در اونجا شام خوردم و کنار ساحل قدمی زدم. انگار توی اين دنيا نبودم و خيلی لذت بردم. بگذريم که کاش تنها نبودم و خيلی از خاطرات بد مرور نمی شد ولی حداقل آرامش نصيبم شد. فقط يک آرزو دارم و اونم اينه که .........

============================================

برداشت روی اين نوشته و فکر کردن به اينکه من چجور آدمی هستم آزاد می باشد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست / همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای / در دست های ليز تو باشم خدا نخواست
گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن / مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه مجلس ختمی برای اين / پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست
آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم / بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم / که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم که عاشق و یار تو باشم ولی / هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست ....

======================================

پی نوشت ۱: اين شعر به حالات و احوالات و تصميمالت من ربطی ندارد.

پی نوشت ۲: کاش اونی که بايد ميتونست اين شعر و بخونه ولی متاسفانه نميتونه.

نکته: شعر فوق رو قبلا نوشته بودم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

سلام به همه

من دو روزی هستش که دارم به تغييرات اساسی در روحيه و احساسات خودم فکر ميکنم. به نتايجی رسيدم که برای خودم جالب بود و خواهش ميکنم هر کس هم ميتونه راهنمائی کنه:

۱- بی توجهی به محيط اطراف (البته چون من آدمی هستم که خيلی به انرژی های اطرافم حساسم برام خيلی سخته).

۲- سکوت و عدم حرف زدن در مورد خاطرات تلخ گذشته.

۳- قبول آنچه اتفاق افتاده است.

۴- عدم اعتماد به هيچ کس ( چون آدمی هستم که خيلی از مسائل کوچيکم برايم ايجاد حساسيت ميکنه و ديگران خيلی از روحيات من سوء استفاده ميکنند).

۵- تمرکز به کار، ايجاد تحرک در مواقع بيکاری و ايجاد سرگرمی که من ازش خيلی غافل موندم.

============================================

پی نوشت ۱: خيلی ميخواهم عوض بشم.

پی نوشت ۲: خيلی ها شايد بگويند مطلب بالا چه ربطی به ما داره! اما اين مطلب رو برای ياد آوری خودم نوشتم و خواستم اگه کسی ميتونه چيز ديگه ای اضافه کنه کمکم کنه.

نکته: اين که من تغيير ميکنم يا نه سواليه که نميتونم جوابشو بدم.

تذکر: خواهشا سراغ مسائل فلسفی نرويد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

روز عشاق مبارک باشد.

من هر سال مطابق عادت برای از دست رفته ای که هنوزم از درد دوريش و از آنچه پيش آمده بخود ميپيچم کادوئی (البته خيلی کوچک) ميخرم و البته به ياد آنچه که سوخته بعد از روز عشاق ميسوزانمش و با اين احساس حدود ۶ سال است که سر ميشود، بگذريم حال و هوای من امسال کمی متفاوت بود و به دلايلی از قبيل ديدار بعد از ۶ سال که در سکوت و با اشک و درد همراه شد (بطور ناخود آگاه) و حضور فردی که شباهت خيلی زيادی به از دست رفته من دارد احساس متفاوت تری نسبت به سالهای قبل داشتم. هديه امسال ميتوانست خيلی به من کمک کند ولی ...

بگذريم امشب هديه امسال هم ميسوزد و من يکسال ديگه هم بايد از تنهائی خودم فرار کنم که خاطرات تلخی زنده نشه.

===========================================

پی نوشت ۱: از اونهائی که با خوندن اين مطلب روز عشاقشان خراب ميشه عذر ميخواهم.

پی نوشت ۲: آدم خيلی پر توقعی شده ام، با شرايطی که دارم کارهای محير العقولی ازم سر ميزنه.

دعا: خدايا تو حال منو ديدی و از تو ميخواهم که اين حال رو نصيب هيچکس نکن.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

کفشهایم کو؟

چه کسی بود صدا زد:سهراب؟

آشنا بود مثل هوا با تن برگ.

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفشهایم کو؟

      سهراب سپهری

------------------------------------------------------------------------------

هر نوع نتيجه گيری با خودتان!!!!!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

فکر ميکردم/ که دل صحرای وسيعی است- جائی است/ که در آن ميتوان فرياد زد- همان جائی که/ ميتوان رازها را در آن دفن کرد- مکانيکه/ زمان هرگز در آن خود رانشان نميدهد.

بعدها

فکر ميکردم/ که دل برگ درختی است- چيزی است/ که محبت را بسان نور در خود ذخيره ميکند- و در مقابل عشق/ مثل برگ در مقابل سرما از مقاومت با می ماند- و همان است که/ همچون برگ خشک پائيزی با ناملايمتی خرد ميشود.

و حالا

ميدانم/ که دل نه بيابان است و نه برگ- دل جائی است/ که ميتوان درخت محبت در آن روياند- مکانيست که/ ميتوان در دوست داشتن را بلند فرياد زد- و چيزيست که/ ميتوان زيبائی شقايق زندگی را با آن حس کرد.

نميدانم چه تعريفی دارد/ جائی که از صحرا وسيعتر و از برگ لطيفتر است.

فقط ميدانم که/ بدون محبت هيچ تعبيری از آن وجود نخواهد داشت.

===============

پ.ن ۱: اين برای خيلی وقت پيش هستش. (دنبال منظور توش نگردين)

پ.ن۲: هر چی همون موقع ( ۲۶/۷/۷۶) نوشته بودم رو اينجا نوشتم.

پ.ن۳: اين يک نوشته ساده هستش و کلی هم ايراد داره.

پ.ن۴: ندارد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

 

سلام،

اول از همه کريسمس مبارک باشد. (ما ايرانی ها هم که همجور جشن و تعطيلی و ... را پايه هستيم شديد!!! وگرنه کريسمسو چه به کار ما‌)

دوم من از سقوط هواپيما اينقدر دلخور بودم که حال نوشتن نداشتم، مراتب همدرديم رو هم اعلام ميکنم ولی خيلی جالبه يک هواپيما سقوط کرد همه چيز افتاد گردن خلبان بدبخت، اون وقت ادعای .... توی آمريکا يک هواپيما در حالت نشسته بخاطر بی احتياطی راننده اتوبوس دچار لرزش ميشه و پول بليط به اضافه يک بليط رايگان به هر مقصدی از آمريکا به همه مسافران هديه داده ميشود. بابا آخر حقوق بشر!!! ( حالا کی رو ميتونيد از ادعا های آقای آصفی متوجه شويد.)

سوم من از مرگ منوچهر نوذری هم خيلی ناراحت شدم و اينو تسليت ميگم.

چهارم من نميدونم چرا ما هميشه ساز مخالف ميزنيم. به عنوان مثال به شبهای برره و واکنشهای اطرافيانتون بک نگاه بکنيد تا متوجه منظور من بشيد. طرف از خنده نميتونه خوشو جمع کنه تازه برنامه که تموم ميشه ميگه ...

==============================================

پی نوشت: بابا به خدا اينجا ايرانه و توقعمون خيلی زياده.

نکته: من نميدونم چرا تو ايران هر وقت بحث قرارهای مثلا دوستان نتی ميشه فوری موضع دختر و پسر پيش مياد و انگار همه چيز تو جنسيت خلاصه ميشه. من پيشنهادمو برای ديدن دوستان وب لاگی پس ميگيرم.

تذکر: به خدا من آدم خيلی گرفتاريم و وقت خيلی کارها رو ندارم با اين حال اين پيشنهادو دادم و الان اعلام ميکنم پشيمونم و هر کسی هم خواست ميتونم اظهار نظرهای سانسور شده رو نشون بدم که بفهميد چرا من حرفمو پس ميگيرم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

 

بی مقدمه مينويسم...

من بخاطر نوع کارم از همون اولين روزهائی که اينترنت توی ايران اومد با اون سرو کار داشتم و از زمانی که سرويسها فقط نوشته بود و از گرافيک خبری نبود با اين پديده آشنا شدم. يه زمانی اينترانت ها بودند و زمان ديگر رفتيم روی شبکه جهانی و حالا به اين نقطه رسيديم. بگذريم ديشب بعد از مدتها که داشتم يواش يواش به مکانيکی بودن تمام ابزارهای پيرامونم معتقد ميشدم يکی از دوستان وبلاگيمو ملاقات کردم. بله من حرفهای خوب خوب را که مدتی هست برای هم مطلب مينويسيم ديدم. چقدر احساس خوبی داشتم و چقدر برام جذاب بود کسی رو که از نوشته هايش ميشناختم ببينم. خيلی راحت مثل اينکه مدتها بود همديگرو ميشناختيم سوار ماشين شديم و رفتيم جائی که با هم گپ بزنيم. از صحبتهامون فهميدم هر دوتا خيلی با دقت نوشته های همو دنبال کرديم. بعد از حدود دو ساعت که خيلی زود گذشت از هم جدا شديم تا به فکر ملاقات بعدی باشيم. علی برعکس من آدم مثبت انديش و آرامی بود که من خيلی از دقائق محو آرامش و متانتش بودم. بالاخره اين اينترنت يک فايده برای ما داشت و اونم پيدا کردن يک دوست خوب بود. فرقی هم نميکنه که پيش قدم اين داستان کی بوده باشه مهم اينه که ما همديگرو ديديم و احساس خوبی هم داشتيم.

ديشب برای من خيلی لذت بخش بود، ديشب راحت خوابيدم و به فرداهای بهتر فکر کردم. اميدوارم روزی بتونيم شاهد گردهماوی دوستان وبلاگی بشيم (نظرتونو راجع به اين پيشنهاد بگين)

علی جان پاينده و پايدار باشی.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤

 

نميخواستم تا مدتی چيزی بنويسم ولی....

امروز صبح در حالی که مثل بچه آدم داشتم ميامدم سر کار و سرم تو لاک خودم بود يک يابوی عوضی ( حداقل يابو يه نفعی داره ) سوار بر پيکان با انحراف من رو از خط خودم خارج کرد و جالب اينجاست که مامور راهنمائی منو نگه داشت اونم يه جای خلاف مقررات و سر پيچ!!! بعد از صحبت اوليه و شنيدن اينکه لطفا سريعا جريمه را بنويسيد تا من برم ايشان به بنده بی احترامی نموده و گواهينامه بنده را پيوست کرد که من از کوره در رفته با اون آدم احمق در گير شدم. يک ليسانس وظيفه بيشعور که اگر وساطت رئيسش نبود حتما کار به جاهای باريکتر کشيده ميشد هر چی دلش خواست بمن گفت و البته منم خودمو خالی کردم. در اينجا خواستم داد بزنم خاک بر سر ما ملت ايران کنند که هر خری ميتونه هر چی دلش ميخواهد بهمون بگه و ما هم کاری نتونيم بکنيم. (البته من نوازشی توی گوش اون مرتيکه کردم ولی شانس آوردم که الان آزادم و کاريم نکردن). تمام بحثهای انساندوستی و احترام به همنوع و ... توی اين مملکت آخوندی فقط شعاره و کسی نه بهمون احترام ميذاره و نه دلش برای اين مملکت سوخته. بابا نقض حقوق عامه بشر مگه فقط تو حجاب دخترهاست ( که والا حجاب بعضی هاشون از بی حجابی کامل هم بدتره )، نه، اينم نقضه حقوق حقه بشره و منی که تو اين مملکت دارم ماليات ميدم از حق نفتم محرومم و حقم را اينجوری ميخورند، چطوريه که حق حرف زدن ندارم و نبايد از حقم دفاع کنم و يک جريمه ۴۰ هزارتومانی هم جواب به سعی در دفاع از حق خودم بود. خاک بر سر ما با آن تمدن ۲۵۰۰ ساله کنند که اينقدر خوار و ذليل شديم که .....

پ.ن: در اينجا من از اون سرهنگ با شعوری که البته معلوم بود از افسران قديمی هستش و قبلا نون آخوندها رو نميخورده تشکر کنم و گرنه معلوم نبود من الان کجا بودم.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤

 

دو روز ديگه تولد منه ( آخه من نميدونم جمعه هم آدم به دنيا مياد ). امسال اصلا حوصله ندارم و از اينکه ۲۵ ساله ميشم خيلی ناراحتم و احساس آدمهائی رو دارم که به آخر خط دارند نزديک ميشوند. البته هر سال آذر ماه همين احساسو دارم ولی شدت امسال بيشتر است. بگذريم ديشب داشتم مروری به خاطرات سالهای گذشته ام ميکردم، اصلا نفهميدم چی شد که ديدم توی خيابان دارم قدم ميزنم و گونه هام خيس شده و غم سنگينی به خاطر تمام خاطرات بد روی شونه هام احساس ميکنم. هر چی گششتم دنبال يک خاطره خوب و يا يک خاطره خنده دار انگار حافظه ام پاک شده بود. به هر حال کلی با خودم کلنجار رفتم و ياد عهدی که سه سال پيش با خودم بستم افتادم و اون اين بود که من بايد تا سن ۲۸ سالگی به اوج موفقيت و پول برسم و تا امسال که سه سال از اون ميگذره من ۵٪ راه رو هم طی نکردم، اين فکر منو تا حدی اميدوار کرد و کمی از ناراحتی در اومدم. راستی چرا بعضی ها مثل من هميشه خاطرات بدشون جلوی چشماشونه و خاطرات خوبشون توی آرشيو خاک ميخوره؟ من فکر ميکنم اشکال از خودمه که تمام خاطرات و دوران خوبم يک پايان تلخ داره. اميد وارم همه به تونيم به زندگی از دريچه ديگه ای نگاه کنيم و هدفمون را خوب تعريف کنيم. من که خيلی از به دنيا اومدنم راضی نيستم.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤

 

ظرف چند روز گذشته حداقل ۶ تا قرار که همه کاری بودن را از وسط راه پيچوندم و حوصله رفتن نداشتم. اين بازار کساد و اين مردم دودوزه باز خيلی آدم و اذيت ميکنند. اون از خود بی خود و اينم از مای بی من. تو اولی مونديم که چه کار کرديم که نبايد ميکرديم و تو دومی مونديم که چه بکار نکرديم که بايد ميکرديم. اوصلا بعضی وقتها به اون نقطه از انفجار درونی ميرسی که قدرت تصميم گيری ازت سلب ميشه و به روزمرگی دچار شده و در چرخه تکرار کم می آوری. من از زمانی که ديگه پرواز نميکنم خيلی به اين حالت دچار ميشم و خيلی روحيم خرابه.

پ.ن ۱: اصولا خيلی آدم مزخرف و بی حال و حوصله ای شدم. باز خوبه جلوی خودم و ميگيرم و ظاهرمو خوب نگه ميدارم که تو ذوق کسی نخوره.

پ.ن ۲: لطفا از ياس فلسفی و اين چيزا برام ننويسن که اون موقع يک مطلب مينويسم تمام فيلسوف ها هم توش بمونند.

پ.ن ۳: امروز مطالب آقای نبوی را ميخوندم به يک شباهت بين خودم و لاريجانی دبير شورای عالی امنيت ملی پی بردم و اون اينکه اون نه خوش و نه بقيه ميفهمند که چی ميگه و من نه خودم و نه بقيه ميفهمند که چی نوشتم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤

 

هيچ کس تو اين دنيا منو دوست نداره و فقط به چشم يک گاو شيرده نگاهم ميکنند که تا وقتی شير ميدهم با هام هستند و وقتی شيرم تموم ميشه محلم نميذارند!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤

 

انگار همين ديروز بود، ماه رمضان چند سال پيشو ميگم که دفتر سفيدم زندگيم  دوباره دست کسی افتاد که کلی خط سياه زشت توش کشيد و من هنوزم چشم براهم که حداقل يک تماس با من بگيره و دليل اينکه رفت رو بگه، اون برای من همه چيز بود و من خودم را در او ميديدم، حالا چه بروز من آمد بگذريم. هدف من از ياد آوری اين خاطره تلخ اين بود که بگم خيلی از آدمها به غير از خودشان برای کسی و حتی چيزهای خوب اطرافشان هم ارزش قائل نيستند. کاش به غير از خود به ديگران هم اندکی بيانديشم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤

 

من تا بحال خيلی از مراسمات مذهبی رو شرکت کردم و از اونجائی که آدم تنوع طلبی هستم هر بار هم يک جای جديد ميرم. البته شايد اگر هر کی جای من بود حداقل نمازش رو درست و حسابی ميخواند که من هنوزم که هنوزه کلی فلسفه ميچينم و نمازم رو يک خط در ميان شايد بخوانم. علی / مولا علی / امير المومنين و هر چه بناميمش يگانه مقتدای عالم است که از فضائل بيشمار و تحسين برانگيزی برخوردار بوده است. من با همه بی دينيم اسم علی از زبانم نمی افته و در هر کاری علی رو ياد ميکنم. شب قدر دوم بود من از خونه بيرون زدم، مفاتيحم دستم بود و داشتم فکر ميکردم که کجا برم، سوار ماشين شدم و حرکت کردم به کجا خيلی حواسم نبود. چشم باز کردم ديدم رسيدم بهشت زهرا، اولش کمی ترسيدم ولی يادم اومد که من جوانيام يک شب قدر حتی توی يک قبر ۲ ساعت خوابيدم پس خيلی برام ترسناک نيست. بالاخره رفتم تو و رفتم بالای سر قبر خالی خودم که ۵ ساله خريدم و شروع کردم به انجام مراسمات مخصوص اين شبها. از اين حال که خلاص شدم ديدم سحر شده و من ۵ ساعته اونجام، ولی حال خوبی بود ياد حضرت علی و دعا و نيايش در شب قدر همه و همه حالاتی که اميد وارم همه قسمتشون بشه.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤

 

سلام، من بعد از چند روز مريضی برگشتم، آدم تا وقتی سالم هست که البته من نيستم قدرشو نميدونه، من برای خودم تراکتوری محسوب ميشم و در سه سال گذشته بغير فوت عموم يا مسافرتهای کاری هميشه سر کارم حاضر بودم بالاخره يک روز و نيم غيبت کردم و البته بازم هم استعلاجی و نه استحقاقی. بگذريم اين چند روز خيلی فکر کردم به جامعه و به خودم و بقيه، خيلی مسائل برای فکر کردن بود. قبلا مطلبی نوشته بودم راجع به روزمرگی و امروز ميخوام بگم ما دچار توهم در مورد نوع زندگيمان هستيم. واژه نهيليسم رو همه حتما شنيديد، پوچ گرائی که در فرهنگ اسلامی به عدم اعتقاد به خدا و کون و مکان تعبير ميشه سراغ خيلی از افراد جامعه ما رو گرفته، عدم اعتقاد راسخ به اطراف و عدم درک صحيح شرايط و همينطور رو آوردنم به هر آنچه که صلاح نيست به جای سعی کردن برای هدفمند بودن و برطرف کردن مشکلات گريبان جامعه ما رو گرفته و اين معنای نهيليسم در واژه اصلی آن ميباشد. ما که عادت کرديم فقط فکر اين باشيم که چجوری بيشتر پول در بياريم و چجوری گليممونو از آب بيرون بکشيم تمام مسائل را از دريچه عقل خودمون برسی کنيم توی منجلابی افتاديم که فقط به آدم های معترض تبديل شديم. بيائيد بجای ايجاد حواشی برای خودمون درست به اطراف بنگريم و اشتباهات و ببنيم و درست برداشت کنيم، چرا آرزوی يک جوان که مياد بيرون از خونه و ميشينه پشت ماشين يک دوست جنس مخالف شده که دمی رو با اون خوش باشه و چرا همين جوان از پتانسيل هايش استفاده نميکنه؟ اين نمونه کوچکی از راه اشتباهی هست که ما رو داره به قهقرا ميبره و کام زندگی رو هر روز داره به ما تلخ ميکنه. من مخالف اين کارها نيستم من ميگم درست فکر کنيم و درست بکاريم و درست برداشت کنيم، تا فردا کسی مثل من از دفتر سياهش نناله و بقيه از چيز های ديگه زندگی. نگذاريم مثال واژه خود کرده را تدبير نيست بشويم.

پی نوشت: نميخواستم سياسی بنويسم و گرنه کلی حرف هم ميشه از اون طرف زد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٤

 

سلام به همه دوستان عزيز،

مطلب قبلی من در مورد اين بود که من دفترم و نه کتاب که دوستان محبت کردن مطالبی را نوشتن که با توجه به اينکه برخی از آنها خيلی خصوصی بود مجبور به سانسور آنها شدم که در اينجا از همه عذر خواهی ميکنم، فقط درمورد مطلب قبلی بايد عرض کنم که من يک دفتر خط خطيه خسته از اين زمونم که بارها در اين دفتر سفيد خطهای بدی کشيده شده است، حالا اون دوستانی که دم از مراقبت از اين دفتر ميزنند بگويند که آيا اصلا اين دفتر و کسی ميخواهد که احتياج به مراقبت داشته باشد يا اين دفتر سياه ارزش نگه داری دارد، فقط يه چيزی رو ميدونم و اون اينکه دوست داشتن سخترين کار دنياست و عادت کردن راحتترين.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

 

من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته نشوی ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ... که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سياه باشم ... که سياه نباشم ... که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز! من دفترم ! مرا بنويس.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤

 

چرخه ترس،

زن از سوسک ميترسه، سوسک از موش ميترسه، موش از گربه ميترسه، گربه از سگ میترسه، سگ از مرد ميترسه و مرد هم از زن ميترسد.

 

به اين ميگن چرخه ترس در فرهنگ ذلالت. راستی چرا مردها زن ذليل ميشن؟ و چرا از کسی که از يک سوسک ۱۵ گرمی ميترسه حساب ميبرن؟ 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤

 

سلام به همه دوستان،

من از يک مسافرت ۴۸ ساعته که ۱۵ روز وقتم رو گرفت برگشتم، جدا خيلی خوش گذشت ( آخه آدم حالو هفت شنبه تر از من پيدا نميشه ) خلاصه به کوری چشم دشمنان اسلام و ايران که ظاهرا خيلی زياد هم هستند من بر گشتم و از امروز هم دوباره به روز ميشوم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

 

آبروی ۲۵۰۰ ساله،

آقا هر چی ميخواهم حرص و جوش نخورم نميشه، به خدا خوب آبروی ۲۵۰۰ ساله کوروش کبير و ايران به باد رفت. ما به عنوان اولين کشور دارای قانون و منشور حقوق بشر در دنيا اعتباری خاص داشتيم و خاتمی هم تا حدی اين اعتبار را قوام بخشيده بود تا اين که آقای دکتر با ۲۵ دقيقه چرت و پرت بلغور کردن اونا به راحتی به باد داد. ما که والقعا از اين دکترين آقای دکتر هيچی نفهميديم جز اينکه احساس کردم ايشان يا فکر کرده امام زمان هستش يا نماينده حضرت رسول. جالب اين بود که تمام اروپا و دنيا همه سر کار بودند تا اين طرح به اصطلاح نوين آقای دکتر را بشنوند ولی مخهايشان واقعا سوت کشيده حتما. آقا بالاخره من هم که به عشق ايران ۲۵۰۰ ساله اينجا بودم و سرم رو هم هميشه بالا ميگرفتم از ايرانی بودم خجالت کشيدم!!! شما چه احساسی داشتيد؟؟؟ خدا آخر و عاقبت ما رو بخير کند.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

پس از تحريف نام خليج فارس

فاجعه ای ديگر در راه است؟

حال نوبت تخريب تدريجی تخت جمشيد و نابودی هزاران سال تاريخ و تمدن ايران زمين مي باشد !!!

با پایان یافتن ساخت سد «سیوند» که در مرحله آبگیری به سر می?برد در استان فارس آرامگاه کوروش کبیر (پادشاه هخامنشی) پاسارگاد و پرسپولیس برای همیشه به زیر آب می?رود !!!

ما به عنوان فرزندان اين سرزمين وظيفه داريم نسبت به اين جنايت فرهنگي اعتراض کنيم. اگر نمي توانيم با هم کاري کنيم حداقل تک تک چند خط بنويسيم و صداي اعتراض مان را به گوش مقامات کشور و مسئولان خارجي برسانيم. شايد گوشي بشنود و جلوي اين فاجعه ملي را بگيرد.

حتما لينك هاي زير را مطالعه نماييد:

پاسارگاد پرسپوليس در آستانه غرق شدن

کوروش کبیر به زیر آب می رود    فيلتر شكن

دست در دست هم    فيلتر شكن

چرا بايد اعتراض کنيم؟    فيلتر شكن

اي ايران غمت نرساد / جاويدان شكوه تو باد

(استاد شجريان - آلبوم سپيده)

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

 می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست / همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه ماهی غمگين بركه ای / در دست های ليز تو باشم خدا نخواست
گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن / مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم كه مجلس ختمی برای اين / پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست
آه ای پری هر چه غزل گريه! خواستم / بيت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم / که يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست
می خواستم که عاشق و یار تو باشم ولی / هر کاری کردم که با تو باشم خدا نخواست ....

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

آقای پدر،

پدر من انسان زحمت کش و بسيار منظمی هستش که به شغل معظم بساز و بفروشی مشغول هستش. (البته بصورت نيمه انبوه سازی در جنوب تهران). خدا خيرش بده و طول عمر با عزت که هر کاری از دستش بر اومده برای من (که البته تنها فرزندش هستم) انجام داده است. البته اختلاف عقايد ما بسيار زياد هستش ولی قضيه احترام خيلی از مسائل و حل ميکند. پدر که هميشه حسرت دوران گذشته و زمانی که در گارد شاهنشاهی ايران برو و بيائی داشته است را ميخورد!!! کماکان سختگيری و انضباط ارتشی بودن را حفظ کرده است و با داشتن ۵۸ سال سن هنوز هم از من پسر ۲۴ ساله اش سر حال تر و آماده تر هستش. کاری نداريم ولی خداوکيلی من که بقول مامان و بابام پسر خوبی بودم و اذيت نکردم چه گلی بسرشون زدم يا چی کار براشون انجام دادم که جبران گوشه ای از محبتهای اونها شده باشه. بيائيد يک مقدار بيشتر سعی در درک پدر و مادرمون داشته باشيم تا فردا روز ....

===========================================

پی نوشت ۱: قصد نصيحت نداشتم و بخودتون نگيريد.

پی نوشت ۲: فکر نکنيد آقای پدر چيزی بمن داده ها، بنده خدا فقط و فقط قول داده تا فردا ماشين من و بگيره و يک ماشين صفر بهم بده تازه چيزيم سر نميده!!!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

نگهداری،

چهار چيز را نگهدار:

۱- در مجلسی که وارد شدی زبان را نگهدار.

۲- در سفره ای که وارد شدی شکم را نگهدار.

۳- در خانه ای که وارد شدی چشم را نگهدار.

۴- در نماز که ايستادی دل را نگهدار.

===========================================

پی نوشت: بار الها ما را در نگهداشتن آنچه به آن هوس گفته ميشود ياری ده.

تذکر: لطفا حال عارفانه ما را نگيريد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

نفت،

ديشب با چند نفر از آشنايان در مجلسی بحث نفت پيش آمده بود، چند تا سوال توی ذهن من هستش که واقعا نميفهمم:

۱- اوايل دوره آقای خاتمی نفت ۹ دلار بود ولی زندگی ما راحتتر و الان نفت ۶۹ دلار هستش و بدون اينکه جمعيت ما تغيير آنچنانی کرده باشه وضعيت زندگی همه بدتر شده، چرا؟

۲- ميگن ما با اين برداشت از منابع نفتی ( خدا را شکر پارس جنوبی فعلا توش نيست ) تا ۸۹ سال ديگه نفت داريم. از اون طرف ميگن برای افزايش توليد و بهينه سازی پالايشگاهها بايد ۸۰ ميليارد دلار سرمايه گذاری کرد تا بتوان توليد نفت خام را زياد کرد. من ميخوام بدونم توی مملکت عقب افتاده ای مثل ما بعد از نفت چه غلطی ميخواهيم بکنيم؟

۳- بقول تمام کشور گردانان عزيز ما در آمد نفتی مثلا سال ۸۰ را در ۳ ماهه اول سال ۸۴ داشته ايم ولی همه چيز گران شده ( البته شايد بگيد بنزين گران نشده ولی نصف پمپ بنزينها بسته شده است!!! )، رکود اقتصادی و بی پولی بيداد ميکنه و هيچ طرح زير بنائی و مهمی هم شروع به کار نکرده و مردم هم با مسئله هسته ای و ... سرگرمند و نميدانند که اين پول ها به کجا ميره. ميخوام دو تا سوال بکنم:

۱-۳- اين پولها کجاست؟

۲-۳- آيا کشورهائی مثل آمريکا و ... که دارن به خوبی باج ميگيرند آيا به ايران حمله ميکنند يا فقط شانتاژ خبری ايجاد ميکنند که زير ميزيه بيشتر بشه؟

==============================================

پی نوشت: به خدا هر چی بکشيم حقمون هستش!!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

وجدان درد،

من نميدونم چرا بعض آدمها که همه کاری و خطائی برای بدست آوردن پول و مقام ميکنند اينقدر آروم و راحت زندگی ميکنند ولی يکی مثل ما بقول قديمی ها روزی گنجشکی است و اگر کوچکترين خطائی بکنه وجدان درد ميگيرد. من ميخواستم معامله پر سودی بکنم و توش همه چيز درست بود جز يک قسمت کوچيک که اونهم دردسر نداشت. بهر حال بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و گيرهای رئيسم اينا از خير ۲۰ ميليون سود گذشتيم و روی همان خاک سياه باقی مونديم که اونم يواش يواش داره از سرمون زياد ميشه چون يک ذره اگه وجدان محترممون ناراحت باشه انگار مرگ اومده سراغمون. نميدونم اينم قسمت ما هستش که برای يک مسافرت هميشگی و در پيت دبی ماه آيندم از حالا بايد قصه بخورم که پول ندارم فلان چيز رو بخرم ولی اين لامذهب وجدان برای خودش حال ميکنه که من راحتم.

 

=========================================

پی نوشت: من کلی فکر کردم ولی متوجه نشدم که اين همه پول دار چهجوری پول دار شدن و بعضی ها چجوری بعد از دوماه کار کردن در جائی به ماشين مدل بالا و موبايل و همه چيز ميرسند و من بعد از ۸ سال کار کردن هنوز لگن سوارم و موبايلم هم هر چهار ماه يکبار بخاطر اينکه قبض شو نداديم قطع ميشه!!!

نکته: البته خدا رو شکر چون قبض موبايل رو از تنبلی نميديم و لگن رو هم حالشو ندارم عوض کنم. ( به خودم دلداری دادم.)

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

مرگ عزيزان و نزديکان خيلی درد آور هستش،

سلام به همه من بعد از تقريبا دوهفته که به علت بيماری و فوت عمويم نبودم مجددا برگشتم، سعی ميکنم از نوشته بعدی به حال عادی برگشته و آنگونه که تا به حال بوده بنويسم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

شکر خدا!!!

رندی پيش حاکمی رفت و گفت من صدای بسيار خوبی دارم که بعد از خواندم شاه چنان به وجد خواهد آمد که چند کيسه زر به من می بخشد، حاکم که بوجد آمده بود گفت خوب بخوان و مرد گفت من فقط در خزينه حمام ميتوانم بخوانم. حاکم دستور عزيمت به حمام را داد و گفت حالا بخوان و رند شروع کرد بخواندن، حاکم که از صدای انکرالاصوات مرد بشدت بدش آمده بود و پی به رندی مردک برده بود گفت دست و پايش را کنار خزينه ببندند و هر کس در هفته به حمام آمد دست در خزينه کند و سيلی محکمی به مرد بزند، مرد سيلی ميخورد و خدا را شکر ميکرد تا اينکه کسی از او پرسيد تو اين همه سيلی خوردی و شکر هم ميکنی، رند گفت آری شکر ميکنم که نگفتم کنار دريا صدايم خوب است وگرنه معلوم نبود چه بلائی به سرم می آمد!!!

============================================

پی نوشت ۱: اوضاع و احوالات حال ما هم دست کمی از اين رند ندارد! (برداشت منفی ممنوع)

پی نوشت ۲: ؟؟؟؟

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

روزمرگی

تا حالا حتما شنيديد که ميگن فلانی دچار روزمرگی شده و .... به نظرم روزمرگی بزرگترين مشکل جوان ايرونی هستش که نه ميتونه از فردا مطمئن باشه و نه ميتونه برای آيندش برنامه ريزی کنه و نه ميتونه قابليت هاش رو با امکانات هماهنگ کنه و در مسير پيشرفت بيفته، به نظر من سيستم و حکومت در اين نابسامانی خيلی نقش داره چون جوان بايد انگيزه داشته باشه و بايد امکان بروز استعدادهايش را داشته باشد نه اينکه امشب رو با استرس اينکه فردا چه غلطی کنه بخوابه و يا فکرش همش پيش دوست جنس مخالف باشه و .... حالا اونی که از ضريب هوشی بالاتری برخورداره و يا امکانات مطلوبی در مسير زندگيش قرار گرفته يا ميگذارد و از اين مملکت ميرود و يا به طريقی فقط دنبال پول ميفتد و موفق هم ميشه (استعدادش و حراج ميکنه). علت اين همه عقب ماندگی چيه؟ چرا ۱۱٪ مديران و مهندسين ارشد ناسا ايرانيند ولی توی ايران خودمون خبری نيست؟ چرا ۹۵٪ ايرانی های مقيم آمريکا بهترين شغل و ... را دارند ولی توی ايران حاضر نيستند تخصص خودشون و خرج کنند؟ بابا مشکل خيلی ريشه ای هست، فقط به نظر شما چی کار کنيم که به اين بند نيفتيم؟

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

به سلامتی آقای رئيس جمهور هم کابينه رو معرفی کرده و با استدلالهای خودشان سورپريز ديگری رو برای ملت به ارمغان آوردند. با اين اوصاف من و يک سری از دوستانم که خيلی به خودمان و تحصيلات و شايستگی خود اطمينان داشته و برتر از خود سراغ نداريم!! پشيمان شديم که چرا لابی های لازم را برای گرفتن پست وزارت انجام نداديم. چون حداقل اين بود که از خيلی ها احتمالا بهتر بوديم. من که نفهميدم ملاک مديريت مثلا وزارت بهداشت داشتن تخصص در زمينه پزشکی است يا بايد مديريت توانمند و در سطح کلان هم مطرح باشد؟ اگر اولی بوده که ظاهرا اينطور است پس خيلی ها از غافله عقب ماندند. آقا اگه وزيری تائيد نشد حتما ما رو معرفی کنيد!! هم حرف زدن بلديم و هم تخصص داريم يا جور ميکنيم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

تا کجا بايد دويد و هيچ نديد          تا کجابايد برفت و هيچ نيافت

تا کجا ديده به ديده بنگرم            ليک جز مستان شبگرد .....

من به پايان آروزهای خاکستری نزديک شده ام ولی کور سوی سفيدی مرا خزان خزان بسوی خود ميکشد. آری اين اميد به يافتن گمشده ای است که از اعماق برخواسته و نميگذارد از حرکت بايستم. تا کجا ميتوانم بروم اين سوال خيلی آزارم ميدهد ولی همچنان به پيش ميروم شايد اميد و آرزويم به واقعيت بدل شود. نکنه خدا هم با اين کورسوی سراب مانند در اين تاريکی فقط مرا می کشاند و هيچ نباشد، ولی نه او درمان هر درد بی درمان است و هيچ چيز پوچی در او يافت نميشود ولی زمزمه شيطان مرا رها نميکند آخر او نيز در داستان زندگی من خيلی نقش داشته است. من در جنگ بين خود و شيطان دارم تمام انرژيم را از دست ميدهم و فقط دعا ميکنم که قبل از پايان خود به آغاز ديگری برسم تا شايد راه نجاتی در آغاز راه باشد. شما برايم دعا ميکنيد؟؟؟ شما فکر ميکنيد در نهايت من ميتوانم به روشنائی برسم يا ...؟

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

در سايت يکی از دوستان عزيزم مطلب جالبی در مورد عشق و دوست داشتن ديدم که برام جذاب بود. دکتر شريعتی بسيار خوب اين مطلب رو توضيح داده بود و حسن سليقه دوست خوبم را ستايش ميکنم. برای ديدن اين مطلب ميتونيد به آدرس زير مراجعه کنيد:

pashaii.persianblog.ir

==============================================

پی نوشت: نميدونستم من و خدابيامرز دکتر شريعتی اينقدر از نظر فکری بهم نزديک هستيم. کلی حال کردم!!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همه، ديديد بعضی روزها از در و ديوار براتون مشکل ميباره، امروز هم داستان ما همينطوره. از صبح گير يک مشت زبون نفهم افتاديم که حسابی به ما حال دادن. صبح اول وقت يک دعوای جانانه با يکی از مشتريها و بعد از اونم برگشت يک معامله پر سود و کنسل شدن يک قرارداد ديگه کلی منو دمق کرد. حالا شما جای من بودين چی کار ميکردين؟ ديگه حالی براتون می موند که ...

يکی ميگفت نحسی ماه رجب گرفتت، يکی ديگم ميگفت تعطيل کن برو و دوباره برگرد. منم از اونجائی که تزسيدم کار به بچه نابلغ و ... بکشد کلا خودم و زدم به بی خيالی.

===============================================

پی نوشت: برای اولين بار مدير عامل شرکتمون اصلا بهم گير نداد که خودش جای تعجب داشت.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

مرگ سياست مداران

آقا امروز توی روزنامه ايران نوشته بود رابين کوک وزير امور خارجه سابق انگليس که برای خودش سياست مداری بود از کوه افتاد و مرد. خودمونيم اين سياست مداران هم عمر طولانی و زيادی دارن و مرگ يکی مثل فهد يا کوک فقط حادثه است. من که هر دفعه ميشنوم سياست مداری چه داخلی که پيش نميايد و چه خارجی مرده دنبال علت غير طبيعی اون ميگردم چون ظاهرا اونا با سياستشون سر عزرائيل هم کلاه ميگذارند و خيلی بيشتر از ما آدمهای عادی عمر ميکنند که با توجه به نوع کارشون غير طبيعی مينمايد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همگی،

چند روزه که مطلب ننوشتم و دلم برای نوشتن خيلی تنگ شده، چند روز پيش بعد از يک مسافرت تفريحی که صبح رفتم و عصر برگشتم، تو راه تصميم گرفتم برم موهايم را کوتاه کنم (چه تصميم احمقانه ای)، بعد از رسيدن رفتم پيش آرايشگر مخصوص خودم که از ديدن من بعد از نزديک ۲ سال تعجب کرد. اولش باورش نميشد من ميخواهم موهايم را بزنم بعد با ناراحتی ظاهری و خوشحالی از ته قلبش که يکی از بهترين مشتريهاش داره دوباره دائمی بر ميگرده شروع کرد به زدن موهای من و ظرف ۳۰ دقيقه دو سال زحمت من بر باد رفت. حالا خوبه خودم با پای خودم رفتم و اينقدر سختی برام داشت و هنوزم که هنوزه دیپرس هستم. حالا اينم دليل سر حال نبودن من و کاری که با خودم کردم. البته ميخواستم ببينم که طاقت از دست دادن چيزهائی که به دست آوردم را دارم يا نه که به اين نتيجه رسيدم هنوز بايد روی خودم کار کنم!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

تا شقايق هست زندگی بايد کرد.

برای تو که ۸ سال در دل برخی از ما جا داشتی و حالا که موقع وداع هست برای تمام خار ها آرزوی گل بودن ميکنی. درست است که شايد خيلی ها از جمله خود من بخاطر اينکه نگذاشتند و يا نتوانستی به وعده هايت عمل کنی از تو دلگيريم ولی هر چه فکر ميکنم از تو متنفر نيستم و چه بسا اگر بودی باز هم به تو رای ميدادم. خاتمی مردی از جنس الماس که در سياهی خود نيز استتار شد، خدانگهدار آقای رئيس جمور و زنده باد آرمانهای تو و پاينده باد خود تو که خوب خودتو تو دل ما جا کردی. فقط ای کاش خودتو از سياست داخلی جدا کنی تا ....

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هايم، مثل يک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست.

که اگر در بگشايد به رفتار شما ميتابد.                         سهراب سپهری، شعر تماشا

ميخواهم از امروز مطلبی با توجه به حالم از سهراب براتون بنويسم، اين مطلب در جواب يکی از دوستان که تو نوشته قبلی نظری داده بود نوشتم. اين شعر بدون تفسير مازاد است.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

بعضی ها چقدر خرند....

بابا به خدا بعضی ها اينقدر خرند که حد و حساب نداره! من امروز صبح مطابق هر روز در حال رانندگی بودم که به شرکت برسم و مطابق هميشه با سرعت نسبتا مناسبی هم رانندگی ميکرد در حال سبقت گرفتن با سرعت ۸۰ يا ۸۵ بودم که رفتم باند سرعت که ديدم يک پرايد بدون راننده وسط باند ايستاده و راننده اون با يک افسر پليس مشغول صحبت کردن در جلوی ماشين بودند. سرتون و درد نيارم ما به هزار زحمت و سلام صلوات رد کرديم ولی بيچاره ماشين پشت سر ما چنان زد که ....

حالا شما بگين درجه خريت اين قشر از مردم آيا قابل تصور هستش!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همگی

ديروز جمله جالبی رو شنيدم بد نديدم راجع به اون بنويسم.

يکی به يکی گفت سرت اگه گيج ميره چرا دکتر نميری؟ و دومی گفت: بابا دکتر برای چی؟ هفته ای ۷ بار هم فوقش گيج بره اونائی که تمام عمرشون گيجن پس چی؟

گرچه شايد مطلب بالا به فکاهی نزديک تر باشه تا واقعيت اما به نظر من حقيقت است. حالا هر برداشتی از اون داريد به کنار اما واقعا به اطراف خودتون خوب دقت کنيد و به مصاديق زيادی از اين مساله ميرسيد. هر کس به نوعی سوتی ميدهد و گيج بازی در می آورد در صورتيکه خيلی هم سالم به نظر ميرسد و انجام کارهای ساده را با کمی دقت ميتواند انجام دهد. بابا به خدا بعضی وقتها آدم به اين نتيجه ميرسه که خودش خيلی از کارها رو انجام بده سنگين تر هستش. حالا ما مونديم اين ملت خود به خود گيجن يا خودشون و به گيجی ميزنند!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

دوستان يادم رفته بود که امروز روز مادر و روز زن هستش و مبارک باشد. ولی خدا وکيلی کدوممون اونجوری که بايد و شايد قدر مادرمونو ميدونيم. حساب مادرها با همه چيز تو دنيا برای آدم فرق ميکنه و اصلا حس مادری فرازمينی است. کما اينکه بقول يکی از دوستانم نسل امثال مادران ما با اون عاطفه محبت داره جای خودش و به زنهای امروزی ميده که اکثرا (نه همه) فقط به تجملات و ... فکر ميکنند و احساس و عاطفه آنها در نوع پوششان و ... خلاصه ميشود. به هر حال روز زن بر همه لطيف احساسان مبارک باشد. 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

ديروز در يکی از خيابانهای تهران رئيس  جمهور منتخب و مردمی را ديدم که از چند بابت منو تو فکر فرو برد.

اول اينکه همون بحث دوباره شعار دادن (چون آقای دکتر در يک بنز کوپه که حداقل توسط چهار بنز و چند ماشين ديگر اسکورت ميشد نشسته بودند و خيابان هم قرق ايشان بود نشسته بودند و من چيزی از يک رئيس جمهور مردمی يا حداقل ساده زيست نديدم. البته من مخالف داشتن دارائی يا اسکورت سران مملکت نيستم ولی هر چيزی حدی داره و به شعارها هم بايد توجه کرد.)

دوم اينکه خداوکيلی حالا به رئيس جمهور بودن آقای احمدی نژاد کار نداريم ولی به عنوان يک استاد دانشگاه از ايشان توقع ئيگری ميرود که حداقل در حفظ ظاهر و داشتن کلاس از انسانهای عامی جامعه فاصله داشته باشند. مسئله زيبائی ظاهری که يک چيز خدادايست و دست خود آدم هم نيست ولی با ظاهری آراسته گشتن و رعايت شئونات اجتماعی دست خود انسان هستش چه در برخورد با عوام چه غشر تحصيل کرده و چه خبرنگاران داخلی و خارجی.

به هر حال هر جامعه ای سرنوشتی دارد و اميد وارم سر نوشت ما هم ختم به خير شود. از آقای دکتر احمدی نژاد هم به خاطر اين انتقادات عذر خواهی ميکنم و اميد وارم موفق باشند!!!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همه. نميدونم ديد يا نه ماهواره ديسکاوری بالاخره ارسال شد و يک گام ديگر در علوم فضائی برداشته شد. حالا اصلا به اين ماهواره کار نداريم ولی خدا وکيلی چرا ما توی ايران بايد توقع زندگی راحت و امکانات فراوان داشته باشيم. آنطرف دنيا بقول قديمی آپولو هوا ميکنند ما هنوز گير اين مساله هستيم که با پای چپ بريم دستشوئی يا با پای راست. تازه بجای بالا بردن سطح سواد علمی می آئيم تبليغ ميکنيم به حافظان قرآن که حتی دیپلم هم ندارند ليسانس ميدهيم (من با قرآن خدائی ناکرده مشکل ندارم و فقط با سيست گذاری ماجرا مخالفم). به خدا هر جور که هستيم از سرمون هم زياد هستش چون خود کرده را تدبير نيست.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

توبه کردم که دگر باده ننوشم هرگز

بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر

اينو نوشتم که چند تا مطلب براتون بنويسم:

 اول اينکه بابا ترک عادت موجب مرض هستش ولی باعث مرگ نميشه پس بيائيد کارهائی رو که بهشون علاقه داريم و ميتونيم به نحو احسنت انجام بديم بکنيم تا اينجوری حداقل به نفع خودمان باشه.

دوم اينکه چرا می خوردن ممنوع هستش ما که نفميديم چيز به اين خوبی رو چرا ممنوع کردن (شايد عقل ما به اين چيز ها نميرسه). خواهشن جواب رساله ای و شرعی بهش ندين که خودم بلدم.

سوم اينکه امروز توی زميمه همشهری يک عکس از رئيس جمهور منتخب چاپ شده بود و من کلی خجالت کشيدم!!! گفتم بابا صد رحمت به همون آقای خاتمی (بيشتر توضيح نميدم چون يا ميگين سياسی شدی يا ميگين حرف تکراری نزن). ربط اين جمله با شعر بالا رو هم خوتون پيدا کنيد.

چهارم اينکه ما آدما هيچوقت از تاريخ درس نميگيريم.

پنجم اينکه اين نوشته رو نوشتم که امروزم نوشته باشم ولی چون سوژه خوبی نداشتم يک خورده آبکی از آب در آمد. به بزرگی خودتون ببخشيد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

If u look at what u dont have in life, u dont have any thing, if u look at what u have in life, u have every thing"

اين انگليسيها هم بعضا حرفهای جالبی دارند!!! من خودم بعضی وقتها ميشینم و با ترازوی خودم داشته ها ونداشته هايم را وزن ميکنم ولی آخر سر به هيچ نتيجه ای نميرسم. ولی دو فاکتور سلامت و عقل نسبتا سالم به زندگی و داشته هايم اميد وارم ميکنه و هميشه شکر داشته هايم را ميکنم و نداشته هايم را هرچقدر هم بزرگ هدف قرار ميدم.

بقول يک دوست ژاپنی من:

من هر روز آماده ام از صفر شروع کنم و به صد برسم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به دوستانی که بازی واژگان را دوست دارند. من البته بازی اعداد رو ترجيح ميدم ولی جواب واژگان را هم ميدهم. سوال شده بود معنی ها را از کجا آورده ام بايد بگويم منطق رياضی!!!!

تحمل= عدم توانائی در نه گفتن

پذيرش= قبول منطق چيزی يا برخورد احساسی با آن

طبق منطق رياضی هر چيزی در دنيا دارای محيط و محاط ميباشد. من با يک سوال جواب ميدهم و اونم اينه که شما بعنوان يک موجود آفريده شما محيط هستيد و آيا خالق خود را که در محاط شما قرار دارد ديده يا شناخته ايد؟ اين سوال بدين معناست که همانگونه که مخلوق شما شما را فقط از علائمی که شما به آن داده ايد ميشناسد شما هم نسبت به خالقتان همين گونه ايد. در کل مسائل زندگی نيز مرز بندی بين محيط درون و بيرون وجود دارد. خود بودن نسبی هم شامل همين قوانين هستش و تا به کمال مطلقه نرسی همه چيز شامل نسبيت وجودی خواهد بود.

اميد وارم خوب توضيح داده باشم.

کفشهايم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب

....

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به دوستان عزيز

از من تعريف واژگان زير را خواسته بوديد:

عادت= تحمل هر چيز که نبودش شما را به مخاطره می اندازه.

علاقه= داشتن حس درونی به هر چيز پيرامون.

جذابيت= هر چيزی که باعث تحريک احساس آدم بشود.

محبت= خرج کردن احساس درونی.

هست= من نفس ميکشم پس هستم.

بودن= من حضور دارم.

عشق= ع (علاقه) ش (شديد) ق (قلبی)=== علاقه به محبت کردن بيش از حد به عادتها

شما اگه تعريف ديگری داريد به من هم بگوئيد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام به همه خوانندگان عزيز.

مدتهاست به اين مسئله فکر ميکنم که چرا انسانها از دلگرائی به منطق گرائی حداقل راجع به آيندشون رو نمی آورند. (البته ببخشيد اگر رطب خورده منع رطب ميخواهد بکند.) حالا کار به اين چيزا نداريم ولی من امروز و ديروز وقت گذاشتم و وب لاگ برخی از وب لاگ نويسان عزيز و خوندم. همه تقريبا از واژه تکراری عشق به هر زبانی که بود نوشته بودن. يکی با صداقت هر چه تمام از عشقش به دوست پسرش و يکی با شعر و شاعری از عشق گفته و ديگری هم با زبان خودش ناليده بود. ولی هيچکس به مسئله بصورت واقعگرايانه نگاه نکرده بود. من ميخوام اينو بدونم اينا از کجا ميدونند عاشقند؟؟؟ (چون مثل فيلمهای هندی فکر ميکنند يا رفتار ميکنند!!!) يا از کجا ميدونند عشق چيه؟؟؟ (قبلا براشون تعريف کردن يا مادرزادی همه عشق و ميشناسند.)

بابا به خدا عشقی وجود نداره و همه چيز به علاقه و جذابيت محبت بستگی دارد (تازه ما جذابيت ظاهری و در نظر نگرفتين) که خيلی زود جاش و به عادت ميده. ميگيد نه فکر کنيد و برام يا اعتراضيه  يا تائيديه بنويسيد.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

يکی از آخرين شاهکارهای من اينه که ديروز ابتدای ورودی اتوبان نيايش از چمران روی پل بنزين تمام کردم. حالا درده سر ها و مکافات ها و ماشين حل دادنش بمونه ولی خدا وکيلی يه آدم پيدا نشد بگه خرت به چند منه نه بوقی نه کمکی برای حل دادن و نه بنزينی. حالا کمک بخوره تو سرشون بوق زدن چه مرگيه ما نفهميديم. حالا خوبه چند روز پيش به يک بابائی که همين مشکل را داشت کمک کرده بودم که اين جوری شد و گرنه لابد ميکشتنم. حالا بگذريم فقط خواستم بگم اگه کسی را ميشناختين که خيلی از انسان دوست بودن و کمک به همنوع کردن ايرانی ها تعريف ميکرد حتما بفرستينش من کار واجبی باهاش دارم!!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

 

خدايا زن و اژدها هر دو در خاک به 

خدايا اين دو ناپاک هر دو پاک به

دوستان عزيز نميدونم تعداد موافقان بيشتر يا تعداد مخالفان ولی من هرچی نگاه کردم دور و اطرافم همه دوستانم چه زن دار چه دوست دختر دار چه هرکدوم که اصطلاحا پاستوريزه بودن به نوعی با اين معضل آفرينش يعنی جنس مخالف (مونث) مشکل داشته اند. ( البته هر قشری بد و خوب داره حالا دوستان و مراجعين خانم خودشان را جز دسته خوبهاش حساب کنن ولی ما که خوبشو نديدم) بابا به خدا اينا نه لطافت طبع دارن که اگر داشتن پس چرا تعداد شاعران مرد بيشتر يا تعداد نقاشان معروف مرد فراوان. اينا نه انصاف دارن که اگر داشتن حداقل نصف قاضی ها زن بودن و نه وجدان که اگر داشتن بعد از اين همه بلا که بر سر آقايان می آوردند از وجدان درد ميمردند. حالا حتما ميدونيد که تمام توطئه های تاريخ هم زير سر اينهاست. بگذريم فقط يک نکته خواستم بگم اونم اينکه واقعا .... ما آقايان !!!!!!

آقايون حتما نظراتتون و بنويسين ببينيم چی ميشه!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

 

تو اين دنيا هيچکس منو دوست نداره.

ميدونيد چرا اينو جمله رو نوشتم؟؟؟

چون ديگران هر چقدر هم که دوستشان داشته باشيد و يا براشون دل بسوزونيد نه قدر شما را ميدانند نه بعد از اينکه خرشون از پل گذشت برای شما و مهر و محبتتان ارزشی قائل هستند. اين قضيه تو ايران بخصوص در محل کار مصداق بيشتری داره و معمولا کسی نه قدر تو را ميداند نه به کارهای مثبتت ارج می گذارد. ولی کافيه کوچکترين اشتباهی داشته باشی اونوقت مثل چوب دو سر فلان فقط بايد جواب بدی و کسی هم نميگه که تو فلان ميليون تومان بهش سود رسوندی و حالا يک بار يک اشتباه کوچک کردی. کاش آدمی يا مديری پيدا ميشد که حداقل بدونه اگر آدم داره براش کاری رو انجام ميده نه از روی وظيفه است نه حتما و الزاما از روی شان و شخصيتش ميباشد و ميفهمید شان آدم کجا قرار داره اون وقت بود که ... .

حالا تازه اين قسمت خوب کاره و وقتی آدم رو ميخواهند و ميخواهند آدم براشون کار کنه کلی صغری و کبری ميچينند و بعدش که خر از پل گذشت همه چيز رو فراموش ميکنند. بقول يکی از دوستانم ما روزی کلی ضرر بی پولی از پول در آوردن گرفته تا حرص و جوش خوردن ميديم . 

ياد يک شعر مرحوم ايرج ميرزا افتادم که بی ادبی هستش و نميشه اينجا گفت.

به اميد رسيدن هر کس به جايگاه و مقام واقعيش. 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤

 

کاش ميشد عاشق بود و عادت نکرد.

کاش ميشد دوست داشت و عادت نکرد.

کاش ميشد زندگی کرد و عادت نکرد.

کاش مشد عادت کرد و خوبی کرد.

کاش ميشد عادت کرد و برای خالی کردن خود گريه کرد.

کاش ميشد عادت کرد به دوست داشتن مخلوقات خدا.

کاش ميشد بجای عادت باور داشت و به جای باور علاقه داشت و به جای علاقه عشق ورزيد.

من به همه عادت های خود رنگ علافه بخشيده ام تا از به مرز دوست داشتن برسم.

(اين تناقض در مسئله عشق و دوست داشتن را ببخشيد و بدانيد من هنوز معتقدم عشق همان علاقه شديد قلبی ( دوست داشتن زياد از حد نرمال) است.)

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام به همگی

ما هر چی ميخواهيم حرص و جوش نخوريم نميشه. از يک کار کوچک تو اين مملکت گرفته تا کار بزرگش به يک اندازه بايد حرص خورد و استرس داشت. يا حرف اين آقای اويسی تو يکی از سريالهای طنز افتادم که ميگفت هر چی گدا گشنه استرسی گير ما افتاد است. والا همه رو به نوعی به اينروز در آوردن. ما که آخر نفهميديم چرا توی يک مملکت با اين همه به اصطلاح ثروت ملی و ... مردم بايد اينجوری باشند. من يک سوالم دارم که هر کی جواب بده ممنون ميشم: کی گفته مردم ايران بهترين و با عاطفه ترين مردم دنيا هستند؟ هر کسی شو تلويزيونی Live 8 رو ديده باشه به خوبی متوجه منظور من ميشه. اين همه غول موسيقی و سينمائی و شخصيت برجسته با مليونها آدم در يک جا و بدون دغدغه و استرس و فقط برای کمک به همنوعان رنگين پوست خود. حالا ما اگر هم بخواهيم کمک کنيم يا ميدزدنش يا خودمان هدفمان فقط کمک نيست و منافع خودمون و ميبينيم. اينکه مردم ايران به خاطر جو بعد از انقلاب به سياسی ترين آدمهای دنيا بدل شده اند خود يکی از عوامل واپسگرائی اخلاقی و اجتماعی ميتونه باشه. ( البته اين مطلب نظر شخصی من هستش و قصد اهانت به کسی را ندارم.) حال فقط اميد دارم زندگی راحت و بدون دغدقه و استرس را.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤

 

چند سال بود که به اين نکته فکر ميکردم چرا عادت به بعضی چيز ها بوجود می آيد. در وب لاگ يکی از دوستان خوبم خواندم که: سعی کن هر چيزی را که دوست داری به دست آوری وگرنه مجبور خواهی شد آن چيزی را که داری دوست داشته باشی.

 

من به اين نتيجه رسيدم که عادت يک جور واپسگرائی در دوست داشتن هستش و اين بدان معناست که من از خواسته خود عدول کرده و به بضاعت حالم ساخته ام. از اون جائی که در مطلب قبلی خودم گفته بودم که انسان دارای قدرت خارق العاده ای هست و من فکر ميکنم نميتوانم و نميشه وجود نداره پس ميشود به جای عادت کردن دوست داشت و به جای کنار آمدن با شرايط موجود آنها را آنطور که دوست داريم بسازيم.

اگر نظری داريد برايم بنويسيد!!!

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام به همگی

چند وقت بود که نطقم کور شده بود. آدمها موجودات جالبی هستند و دارای قابليتهای فراوان و غير قابل باور. کسی فکرش رو هم نميکنه که يک آدم غير موجه زمام دار امور بسيار بزرگ بشه. البته نکته منفی عدم وجود شايسته سالاری و سوء مديريت است. به هر حال خدا آخر و عاقبت ما را بخير بکند. حال ما هم نه به اين نه به آن بستگی ندارد و هر زمان به گونه ايست و امروز هم ....

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجويم- همه چون نی به فغان آيم و چون چنگ بمويم

                                ليک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم- چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيائی

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

 

عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

من غريبه ديروزم/ آشنای امروز/ فراموش شده ی فردا

پس در آشنائی امروز می نگارم تا در فرداها يادم کنی.

 

* بابا به خدا چه بنويسم چه ننويسم نه فردا يادم ميکنی نه امروز که آشنا هستم يادم مياری/ فقط و فقط خدا از آدم غافل نشه و اون آدم و بشناسه و يادش نره. *

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بابا به خدا اگه ننويسم می ميرم.

بگذار اين سکوت هزار ساله را بشکنم / بگذار بدون تعارف بگويم وقتی تو دير ميکنی همه چراغها پير می شوند / ووقتی تو نيستی همه جا بوی خزه های فراموش شده را ميدهند / بگذار پرده ها را کنار بزنم تا روز بی واسطه روی طاغچه بنشيند.

دلم ميخواهد ستاره ها را در نيمه های راه متوقف کنم و سايه ها را از روی زمين بردارم تا صدای قدمهايت خاکسترهای باستانی را شعله ور کند. دلم ميخواهد زيباترين کوچه را گلدان بذارم تا سبز شود و بشکنم تا بشکند. دلم ميخواهد دنيا پر از عطر کوچه باشد.

 

(اينم يک ذره اميد توش بود بهتر از هيچيه)

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

يکی از دوستان خوبم که ارادت قلبی به ايشان دارم ميگفت از شادی بنويس و شاد باش. چشم از شادی مينويسم ولی ...

آنچه مرا يافت می نشود آنم آرزوست.

حالا چند روز صبر کنيد يه مطلب شاد اگه پيش اومد براتون مينويسم. ( خوب شد نطق منو کور کردين . )

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

آدم ها مثل يک کتاب ميمونن که تا وقتی تمام نشن برای ديگران جذاب هستن. پس سعی کن خودتو جلوی ديگران تند تند ورق نزنی که زود تموم نشی چون در اين صورت ميرن سراغ يک کتاب ديگه.

باور کنيد من هم با نظر دوست خوبم مازيار که اين مطلب و برای من فرستاده بود خيلی موافقم.

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

نميدونم چرا پشت همه خرابه های من باز هم خرابه ای ديگر است.  ولی ....

God answer prayers in 3 way

1- If he say yes, give you your wanted

2- If he say wait, give you better

3- And if he say no, give you best from you think

حالا ما هم فقط به اميد اين هستيم که جواب ما از نوع آخر باشد چون از نوع اول و دوم نبود.

 

  
نویسنده : Amir ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

تا حالا اينقدر احساس تنهائی نکرده بودم و اينقدر در افکار مختلف و پريشان گير نکرده بودم. خوب بود آدم هم مثل کامپوتر وقتی هنگ ميکرد قابل Restart بود.

 

من به تنهائی خويش ساخته ام عادت دارم

 

لطفا راهنمائی کنيد!!!!

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

ايده هالهای افراد در زندگی با هم خيلی تفاوت داره مثل اثر انگشت ميمونه ولی همه در يک نقطه که من بهش اعتقادی ندارم يعنی عشق ادعای اشتراک دارند. حالا اينکه کی کجاست و کی چی کار ميکنه توی اين واژه نامربوط رنگ ميبازه و اصلا آدم و به آدم ديگری تبديل ميکنه من فقط يه سوال دارم چرا انسانی که چيزی رو که ميبينه باور نداره به چيزه نديده و خود مفروضش ميبازد؟!!!

ای که از کلک هنر نقش دل انگيز خدائی       حيف باشد که من کين همه از مهر جدائی

گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم           چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيائی

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

يکی از دوستان خوبم مطلب جالبی در صفحه خودش نوشته بود که حرف دل من هم بود. خدا نکنه آدم به خلق الناسی احتياج پيدا کنه و يا کارش گير کنه اينجاست که همون آدمهائی که قربان صدقه آدم ميرفتند حالا آدم تحويل هم نميگيرند.

يک روز دست در دست هم

روز ديگر تو روی سر من

و حالا که نيازمند تو هستم تو روبروی من

  
نویسنده : Amir ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤